با من چه خواهد ماند
به فضایی خالی
به خلاء
جایی که رنگی نیست
صدایی نیست
و چیزی که بخواهم
یا ببینم و بشنوم
با من چه خواهد ماند ؟
در خالی ترین مکان هستی
آنجا که هیچ کس نیست
جز قلبی
که نیازمند دوست داشتن است
اکنون ، انتظار می کشم
به فضایی خالی
به خلاء
جایی که رنگی نیست
صدایی نیست
و چیزی که بخواهم
یا ببینم و بشنوم
با من چه خواهد ماند ؟
در خالی ترین مکان هستی
آنجا که هیچ کس نیست
جز قلبی
که نیازمند دوست داشتن است
اکنون ، انتظار می کشم
نه نفرت بی پایان
قاتلانی را می شناسم که خود را مصلح می دانند ، فلسفه می خوانند ، شعر می گویند ! و در گوش خویش کلماتی ستایش انگیز زمزمه می کنند تا از یاد نبرند آنچه از تصویر خود دوست دارند .
قاتلانی با دست های پاک و وجدان آسوده ! قاتلانی فراموشکار و معصوم که قربانیان خود را محصور ، زنده نگه می دارند تا خود باور کنند که دوستشان دارند .
قاتلانی که بذر عشق را پیش از جوانه زدن از قلب های دیگران چیده اند و به سادگی بدون آلودن دست های خود زندگانی را پیشواز مرگ فرستاده اند .
گاه تازه مى شد
از خزان و زمستان به بهار مى رسيد
هر سال ،
ريشه هايش عميق تر به قلب زمين
و شاخه هايش گسترده تر به آسمان مى رفت
اندك زمانى مى مرد
و هر بهار مرگ را فراموش مى كرد
تا دوباره زنده شود
بى هيچ گذشته يا خاطره اى
به هوا تازگى بخشد
به ديگران زندگى
و زمين را سبزتر سازد
كاش انسان همچون درخت ها بود
كه مرگ را
بى وقفه در رگانم مى بارد
و شادى را
به سرزمينى متروك كوچ مى دهد
ابرى سياه در من مى بارد
چندان كه رودهايى ،
در قلبم روان كرده است
سيلابى !
كه عشق را مى روبد
و زمينى عقيم بر جاى مى نهد
گورستانى ،
از يادها و آدم ها
كه نيستى را
پيش ازمرگ
در من آغاز كرده اند
آه !
شايد فراموشى گوهرى باشد
تا ريشه هاى كينه بخشكند
پيش از جوانه زدن
بر من لب شب مى خنديد
كاش !
مى شد ، كه زمان
سايه از خانه ما بر مى داشت
كاش !
اندوه فرو مى افتاد
محو مى شد از خاك
كاش !
دستان زمان خالى بود
مرگ از شاخه ايام فرو مى غلتيد
عمر جارى مى شد
در فضايى كه زمان راه نداشت
كاش مفهوم ابد
لمس مى شد روشن
كاش !
دستان زمان خالی بود
نه خاطره اى
يا عشق
یا نفرتى را
خودم را در قلب تو مى كارم
نه تكيه گاهى خواهم بود
نه نشانه اى از اميد
خودم را در قلب تو مى كارم
آن سان كه بودنم
چيزى نيفزايد
و نبودم
خلاء ى نباشد
خودم را
در
قلب
تو
مى كارم