کسی در من مرده است

کسی در من دفن شده است

بی سنگ و بی نشان

من در خویش مرده ام

سکوت چاره ساز من است

و تنهایی

دریچه ای است به باغ های درون

باغ پر آوازی که صدای پرندگانش را هیچ کس نمی شنود

باغی که در سکوت می شکفد

و گلهایش

مسیر تنهایی را عطر باران می کند

زندگی تنهایی پونه هاست در کنار جویبار زلال

و اندیشه ای که در من می وزد

زندگی لحظه های سکوت در سایه های تنهایی است

و مرگ

یعنی فراموشی صدای خویش در هیاهوی روزها

از رگ های زمان می گذرم

از رگ های برگ

به جستجوی ریشه ای در خاک

از روزهای کمرنگ زندگی

از سکوت ممتد و دنباله دار تابستان

که سایه ها را دنبال می کند

از آرامش دشت ها و کوه ها می گذرم

آنجا که آواز پرنده ای تا دور دست پر می کشد

از هیاهوی شهر می گذرم

چرا اینهمه زنجیر بر پای من است ؟

سودای رفتن

سودای نشستن بر بال نسیم

گم شدن در فراموشی

و جستن در سکوت