جنگ با فراموشی

نه شب سیاهی مطلق است

نه مرگ خاموشی است

جاده خالی لبریز از صداست

و گام هایی هست

 که ردشان از هیچ خاطره ای پاک نخواهد شد

همچون صدای گام رفیقانم

در سپیده دوری که راه خاطره اش را بیاد می آرد

و سرودی گمشده

که همراه رود می لغزد

و راه می سپرد به انتهای ناگزیر تاریکی

سایه های بلند

قد کوتاه روز را می بلعد

درختان

به اشباح ماننده می شوند

ماه داس بلندش را در آسمان می گرداند

تا ستارگان را درو کند

با این همه باز 

در فروغ آبی مغمومش

ستاره ای هست که سرخوشانه می تابد