دیگر

خونی در رگانم باقی نمانده است

خونم به روی خاک می لغزد

کوچه کوچه می گردد

شهر به شهر می رود

و از تمامی قلب ها می گذرد

تنم به مرگ خو می گیرد

و رنج

چیزی شبیه حامه خواهد شد

بر اندام زندگان

تا آنکه زنده است

بی آنکه بداند

یا بخواهد

روی رنجم سرخوشانه برقصد

در فصل زود هنگام فراموشی

سوگ عمیق چراغ دلم را خاموش کرده است

دیگر نه شعر می خوانم نه داستان و ترانه

باید تمام قصه ها را برای فردا بگذارم

تو از دالان تاریک می گذری

به سوی فردایی که از آن من نیست

کاش می شد

من آخرین جنگجو باشم

آخرین زخمی

و رود خون

اینجا به انتهای راه می رسید

بی آنکه دریایی باشد

تیری به سمت تاریکی می اندازم

جایی که خود ایستاده ام

حقیقت اینجا پنهان است

زیر پوستی که چون خجاب برمن کشیده است

و مرگ

که جای خالی اندوه است

مومنانه پیش می آید

کدام فراموشی مرا در خود فرو می بلعد

تا حماقت کوتاه زندگی را باور کنم

زندگی یک مرگ به من بدهکار است

تا جامه بیهودگی برکنم

شاید حقیقت را در خاک بیابم

خاک

خاک

خاک

خاک آغشته به آدم ها

خاک آغشته به قدیسان

خاک آغشته به جلادان

چیزی شبیه هیچ می خواهم

شبیه تاریکی

شبیه تنهایی

سکوتی از آن خودم

چیزی شبیه مرگ

بی هیچ اندامی

تنها و سایه وار

همچون خاطره ای که مجو می گذرد

بی صدا و نرم

یا حریری که از باد می جنبد

بوسه های پلاسیده بر خاک افتاده اند

و عطر عشق های از یاد رفته

با بوی کهنگی در هم آمیخته است

رد پای بی رنگ آدمیان بر خاک ماسیده

زمان آرمیده است

و دیگر

نقشی از عشق های مرده بر جا نیست

گویی اینجا هرگز کسی عاشق نبوده است

زندگی

جامی کوچک کناری نهاده است

و هر روز قطره تلخی در آن می چکاند

باید فراموشش کنم

باید زندگی کنم

روزی سرانجام باید سرکشید

تمام تلخی را

خانه

کنار کدام ویرانه بمانم

با چشم اشک بار

وبگویم

که این سهم من نبود

افسوس که ویرانگی در من لانه کرده است

گریختن چاره ساز نیست

ای کاش

دستانم ویرانگر بود

پاهایم

ویرانگی را لگد می کرد

و باوری تباه در من خانه نداشت

که با من سفر کند

افسوس

که ویرانگی در من لانه کرده است

جهان مهیای شعری غمگین است

اما

بگذار آهسته بگویم

چه خوب که کودکان می میرند

چه خوب که جلادی هست

چه خوب که توپ ها می غرند

چه خوب که مادران عزا دارند

و جهان

رو به ویرانی است

چقدر ملات اینجاست

ملاتی از خون و خرابی و رنج

باید شعری بگویم

باید قلم بردارم

و رنج آدمی را بسرایم

بگذار دوباره بگویم

چقدر بد می شد اگر

جنگی نبود

ستمی نبود

زندانی و غل و زنجیر و اعدامی نبود

آن وقت چه کسی شعر می گفت

و و جدان شاید وجود نداشت

باید حقیقت را گفت

من ریشی بلند می خواهم

و موهایی آشفته

با کلاهی کج بر سرم

باید جامه ای گشاد بپوشم

خمیده قدم بردارم

نگاهم عمیق باشد

و سیگار را حریصانه پک بزنم

باید در اندیشه این رنج ها باشم

شعر بگویم

نقاشی بکشم

فیلم بسازم

و از رنجی بگویم

که نمی دانم چیست

آخر نمی شود

جهان خالی از اندیشه های من باشد

آری

رنجی باید باشد

و انسانی در زنجیر

تا من شعری بگویم

پر از تکرار واژه های بزرگ

خلق و شرافت

آزادی و نبرد

رهایی و پیروزی

هر پرنده را سهمی است اندک از آسمان

هر پرنده را سهمی است اندک از زمان

هر پرنده را سهمی است اندک از آواز

هر پرنده را سهمی است اندک از پرواز

چه زود تمام می شود

آسمان و زمان

آواز و پرواز

بگذار

شادمانه بچرخد

در بی خبری