حباب

در قلب کوچکم

جایی برای واژه اندوه نیست

کلمات چیزی نمی سازند

مگر تکرار بیهوده هیچ

در بیشمار ولوله هایی که عمر را بی هیچ اندیشه ای به پیش می رانند

اندوه سنگین است

جندان که سایه اش 

شهد شادی این دم را

در احتمالی گنگ می زداید

درون اتاقکی بسته 

به دیوار سکوت می نگرم

اندیشه ها را به دور می ریزم

تا شانه هایم از بار رنج ها بیاساید

تا هر لحظه در درون خود جون ابدیتی باشد

زمان که می گذرد

جهان بیش ار پیش پوچ می نماید

همچون دمی که حقیقت آشکار می گردد

کاش می توانستم

لحظه ها را درون حباب بگذارم

اندوه را

شادی را

و پیوستگی زمان را بگسلم

کاش لحظه جایی تمام می شد

و اندوه و شادی

تنها

تا بودن حباب زنده می ماندند

شاید اینگونه 

زندگی شادمانه تر می شد

صیاد

گر امروز عاشق نباشم

مرا فردایی نخواهد بود

که عشق ؛ میوه امروز زندگیست

صیاد اکنون خویش باش

فردا روز دیگریست

نه عشق در خاطره می ماند

نه نور آفتاب در ظلمت

 " همیشه خاطره ها چیزی از حقیقت کم دارند "

فرصت همین امروز است

برای داشن

برای رهایی

برای آنچه فردا از تو گریخته است

غربت

برای رفتن باید سبک بود

اول رؤیای خویش را بگذار

سپس ، خاطراتت را همین جا دفن کن

                                 که بار سنگینی است در غربت

شاید نخواهی

ولی اندکی اندوه با تو می آید

که رشد خواهد کرد با سایه ای سنگین بر قلبت

خنده‌ها را نمی شود با خود برد

زیرا ،

         در راه می پژمرند

                 و از لبانت فرو می افتند

اما اشک همسفر وفاداری است

هرگز رهایت نمی کند

با تو می آید و در چشمهایت لانه می سازد

برای رفتن ، چشم‌هایت را ببند

دیگری نیازی به آن ها نیست

لباسی بپوش که سردی روحت را گرما دهد

و گوشهایت را

                 از صداهای آشنا خالی کن

برای رفتن باید سبک بود

از سرزمین خویش چیزی نباید برد

نه عشقی 

          نه خاطره ای

                       نه لبخندی

غربت خاک دیگری است

ریشه هایی نو می خواهد

و صبری تلخ

تا میوه هایی نو بر شاخه هایت بنشیند

با طعمی آمیخته از سرزمینت  و رنج های غربت