دیگر

خونی در رگانم باقی نمانده است

خونم به روی خاک می لغزد

کوچه کوچه می گردد

شهر به شهر می رود

و از تمامی قلب ها می گذرد

تنم به مرگ خو می گیرد

و رنج

چیزی شبیه حامه خواهد شد

بر اندام زندگان

تا آنکه زنده است

بی آنکه بداند

یا بخواهد

روی رنجم سرخوشانه برقصد

در فصل زود هنگام فراموشی