دیگر
خونی در رگانم باقی نمانده است
خونم به روی خاک می لغزد
کوچه کوچه می گردد
شهر به شهر می رود
و از تمامی قلب ها می گذرد
تنم به مرگ خو می گیرد
و رنج
چیزی شبیه حامه خواهد شد
بر اندام زندگان
تا آنکه زنده است
بی آنکه بداند
یا بخواهد
روی رنجم سرخوشانه برقصد
در فصل زود هنگام فراموشی
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر ۱۴۰۵ ساعت 10:37
توسط محسن میم
|