دیگر

خونی در رگانم باقی نمانده است

خونم به روی خاک می لغزد

کوچه کوچه می گردد

شهر به شهر می رود

و از تمامی قلب ها می گذرد

تنم به مرگ خو می گیرد

و رنج

چیزی شبیه حامه خواهد شد

بر اندام زندگان

تا آنکه زنده است

بی آنکه بداند

یا بخواهد

روی رنجم سرخوشانه برقصد

در فصل زود هنگام فراموشی

سوگ عمیق چراغ دلم را خاموش کرده است

دیگر نه شعر می خوانم نه داستان و ترانه

باید تمام قصه ها را برای فردا بگذارم

تو از دالان تاریک می گذری

به سوی فردایی که از آن من نیست

کاش می شد

من آخرین جنگجو باشم

آخرین زخمی

و رود خون

اینجا به انتهای راه می رسید

بی آنکه دریایی باشد

تیری به سمت تاریکی می اندازم

جایی که خود ایستاده ام

حقیقت اینجا پنهان است

زیر پوستی که چون خجاب برمن کشیده است

و مرگ

که جای خالی اندوه است

مومنانه پیش می آید

کدام فراموشی مرا در خود فرو می بلعد

تا حماقت کوتاه زندگی را باور کنم