فراموشی ها
فرو رفتن در روزها و آدم ها
قدم زدن در سرزمین عادت های دور
و زندگی را
همان گونه زیستن
که سرشت آدمی است
بی تاملی
در چند و چون ها
بایدها و نبایدها
و در جزیره بی خبری
جایی که رنج به اندازه دنیای کوچک آدمی است
و شادی هم قد تنهایی اش
نه رنج به اندازه کوه است
نه شادی چنان عظیم
که دیگران را به حقارت افکند
چه فراموشی مطلوبی است
گوشه ای متروک
جایی که آدم ها اندازه هایی کوچک دارند
و هیچ کس آنقدر بزرگ نیست
که دهانی را به تحسین بگشاید
اینجا سکوت صدای ممتد سال هاست
زمان گام های کوتاهی دارد
و آدم ها
همچون کوچه ها و دکان ها
شبیه گذشته مانده اند
اینجا زمان مرده است
چندان که در کوچه ها
دیروز و فردای خویش را توانی دید
اینجا مکان فراموشی است
فراموشی قصه های دروغ
شاهان پوشالی
شکوه بی حاصل نخوت
جایی بدون غبار
آن سان که چشم
جز اصل زندگی چیزی نمی بیند
نفسم می گیرد
نفسم می گیرد
در هوایی که پر از گرد و غباری است
که از یورش انبوه سواران فریب
محو گشتست در آن
نسل ها در پی هم
نقش رؤیای هزاران بر آب .
شب چنان میخ فرو کوفته بر دامن من
که پس از یورش صد باره صبح
باز همچون شب پیش
روز را عربده کش می خواند
به مصافی خونین
که در آن خنجر غدار
به خورشید سخن می راند
راه کج کن تو از این خانه تاریک
گذر کن از من .
شب در این خانه چو خورشید فروزان شده است
و به اقطار جهان می تابد
پس این ظلمت بی رحم
کسی پنهان نیست
شب فرو رفته در اندیشه من
شب صدایی است که از عمق زمان می شنوم
شب مسیری است که بگزیده ام از وحشت شب
زانکه یک خنجر خون ریز مرا می پاید
نفسم می گیرد
یک تجربه ساده
زمان نيست كه به آدمى ارزش انعطاف در رفتار و انديشه را مى آموزد بلكه در تجربه هاى تلخ يا صعب زندگى است كه ارزشمندى انعطاف را در مى يابيم .
خرد حاصل گذر عمر نيست ،خرد نتيجه گذر از دشوارى هاى زندگى و تجربه هاى گرانسنگ است
تجربه هاى سخت و دشوار زندگى ، ذهن انسان را منعطف و كلماتش را نرم و دلنشين مى سازد
پس از رنج هاى عظيم است كه بهاى عشق و دوست داشتن را در مى يابيم