نفسم می گیرد

در هوایی که پر از گرد و غباری است

که از یورش انبوه سواران فریب

محو گشتست در آن

نسل ها در پی هم

نقش رؤیای هزاران بر آب .

شب چنان میخ فرو کوفته بر دامن من

که پس از یورش صد باره صبح

باز همچون شب پیش

روز را عربده کش می خواند

به مصافی خونین

که در آن خنجر غدار

به خورشید سخن می راند

راه کج کن تو از این خانه تاریک 

گذر کن از من .

شب در این خانه چو خورشید فروزان شده است

و به اقطار جهان می تابد

پس این ظلمت بی رحم

کسی پنهان نیست

شب فرو رفته در اندیشه من

شب صدایی است که از عمق زمان می شنوم

شب مسیری است که بگزیده ام از وحشت شب

زانکه یک خنجر خون ریز مرا می پاید

نفسم می گیرد