خیالات

نور

    تنها پس يك پنجره سوسو مى زد

و سراى دل من

               تيره تر از شب ها بود

آخرين پنجره در نوميدى

رو به يك منظره را وا كردم 

رو به رؤياى  پُر از خاطره در تنهايى

رو به انبوه خيالات خودم 

رو به آمال فرو مانده به گِل صدها بار .

دل خود را به خيالى بستم

به نگاهى كه مرا برد به ايام شباب

آه ! 

باز برگشت خيال

چه خيالى ! كه پُر از رؤيا بود

و از آن پنجره من ،

باز نگاهم به نگاهى لغزيد

باز تابيد دلم در ته يك تنهايى

ريشه زد ساقه خشكى كه درون دل من پنهان بود

و دگر بار وزيد 

باد همراه هياهوى بهار

رد يك تازگى گم شده را بر تن من جارى كرد

بازگشتم سر خط

به همان تازگى صبح كه از پنجره مى آمد تو

مات بودم كه چه سان در پى انبوه خيالات غريب

چشم يك خاطره بيدار شده است

و بر این شاخه بی برگ چرا گل روئید ؟

دوست دارم  که زمان با من از این خاطره ها بگریزد

بگریزد

بگریزد

.......

خوراك خيانت دروغى است كه آدمى به خودش مى گويد و آن را باور مى كند

پلی روی زمان

روح من مرده در این تنهایی

و تنم در ته این خاطره ها می پوسد

دل من شاخه خشکی است که شاید گاهی

عشق می روید از آن

و چنان ابر سیاهی که پر از تنهایی است

گریه را در ته یک دره تاریک رها می سازد

روز را زمزمه کن در تن من

و مرا همچو پلی 

وصل کن ، سمت زمانی که جدا مانده زما

وصل کن سمت صدا های غریب

سمت تنهایی معنی در خاک

روح من همچو پلی ،

از سر  این دره تاریک  زمان می گذرد

و تو را می برد از لحظه امروز ،

                             به دیروز و

                                    به فردای نهان

از هیچ به هیچ

من سفر می کنم از هیچ به هیچ  

رنگ پر جلوه پوچی که مرا می پوشد

و من از خالی نادیده یک عمر عدم

راه می گیرم و تا محو شدن در خوابی

پی خوشبختی خود می گردم

پی یک چیز که این خالی را

پرِ از ارزش بودن سازد

من سفر می کنم از هیچ به هیچ

تنهایی

شکوه سبزه در این بیشه زار پنهان است

سكوت خسته اين لحظه هاى وهم انگیز

كه از صداى ترد برگ ها مى شكند

و رود كوچك وحشى كه در نشيبى تند ،

عبور مى كند از لحظه هاى بی تکرار

مرگ شاداب تر از تنهايى است

من در اين برف پر از نغمه مرگ

رد پرواز تو را تو مى جويم

رد پايى كه هوا را طى كرد

رد غمگين زمان بر دل من

رد ناديده اين تنهايى

چشم مى بندم و اين بيشه چو خواب

محو مى گردد و در قعر زمان مى ميرد

نيست بى من ، دگرش خاطره اى

مرگ شاداب تر از تنهايى است

وجدان

هوش رياضى يا همان يادگيرى با IQ تعريف مى شرد و زمانى كه فرضاً براى فردى با عدد ٤٠ نشان داده مى شرد يعنى او از نظر بهره هوشى عقب افتاده است ، در نتيجه تلاش براى آموزش هاى پيچيده به اين فرد عبث و بى فايده خواهد بود . فكر مى كنم در آينده تستى هم براى سنجش وجدان و شرافت ابداع شود تا به گونه اى علمى با عدد و رقم ميزان وجدان آدم ها را نشان دهد در اين صورت تكليف با كسانى كه بهره وجدان اندكى دارند مشخص مى شود و ديگر كسى سعى بيهوده نخواهد كرد به عقب مانده هاى اخلاقى بفهماند براى رفتار درست لازم نيست حتماً منافعى شخصى در پس هر حرف و رفتار وجود داشته باشد ، چرا كه عقب افتاده هاى اخلاقى اساساً قادر به فهم اين حقيقت نيستند كه خوشبختى و آرامش در تصرف و بلعيدن همه هستى نيست و بر عكس در وجدان عليل آن ها آرامش شخصى بايد به هر طريقى حاصل شود آن ها به فراموشى خود مصلحت مى گويند و اگر در جايى كسى فقط به خاطر بيان حقيقت كمكى به آن ها كند حتماً حيله و زد و بندى پنهانى در پس آن وجود دارد . الگوى رفتارى عقب مانده هاى اخلاقى افرادى هستند كه در حقشان جفا كرده اند به همين خاطر اگر بر همان فرد غلبه كنند رفتارشان فقط بر پايه تلافى و انتقام گيرى است نه بر مدار رفتارهاى انسانى !
عقب مانده هاى اخلاقى فقط به دنبال اين هستند تا به قول معروف خرشان از پل بگذرد و اگر در اين مسير كسى براى آن ها پلى ساخت و به آن ها گفت اول شما عبور كنيد حتماً يا احمق بوده و يا شايد چون از استحكام پل بى خبر مى خواسته اول ديگران از پل عبور كنند پس چه بهتر كه بعد از عبور ، ديگر خودشان را درگير آن فرد احمق يا حقه باز نكنند چون واقعاً آدم عاقل سرى را كه درد نمى كند دستمال نمى بندد ! البته اين جور افراد فكر مى كنند كسى حواسش به آن ها نيست و هيچ كس هم متوجه كارشان نمى شود ولى فقط فكر مى كنند چون برعكس هم خودشان از زشتى رفتارشان باخبرند و هم ديگران همه چيز را مى بينند