خیالات
نور
تنها پس يك پنجره سوسو مى زد
و سراى دل من
تيره تر از شب ها بود
آخرين پنجره در نوميدى
رو به يك منظره را وا كردم
رو به رؤياى پُر از خاطره در تنهايى
رو به انبوه خيالات خودم
رو به آمال فرو مانده به گِل صدها بار .
دل خود را به خيالى بستم
به نگاهى كه مرا برد به ايام شباب
آه !
باز برگشت خيال
چه خيالى ! كه پُر از رؤيا بود
و از آن پنجره من ،
باز نگاهم به نگاهى لغزيد
باز تابيد دلم در ته يك تنهايى
ريشه زد ساقه خشكى كه درون دل من پنهان بود
و دگر بار وزيد
باد همراه هياهوى بهار
رد يك تازگى گم شده را بر تن من جارى كرد
بازگشتم سر خط
به همان تازگى صبح كه از پنجره مى آمد تو
مات بودم كه چه سان در پى انبوه خيالات غريب
چشم يك خاطره بيدار شده است
و بر این شاخه بی برگ چرا گل روئید ؟
دوست دارم که زمان با من از این خاطره ها بگریزد
بگریزد
بگریزد