زمان اسیر روزهایم بود
و عمر باتلاقی که اش بلعید
سال های تباهی ام روزها را خورد
و هیچ خاطره اینک برای فردایم نیست
دمی فراغت و یک دم سکوت می خواهم
در آرزوی زمانی که مال من باشد
در آرزوی درنگی کنار هیچِ خیال