آه

اندوه پس از رفتن آن قاصد زیبای شعف

همچو جویی که سرازیر کند

اشک آشفته ابری گذران را در من

راه را بسته به دل

آنچنانی که فراموش کنم شادی را

و فقط غرقه شوم در رودی

که از آن می گذرد خاطره ها

عشق اکسیر غریبی است که در سینه ما

ارمغان آورد از خویش

یکی قلب دگر

که فقط خانه معشوقه ماست 

و روان می کند احساس پر از شور و شری

در همه پیکرمان

آه

اینک که مرا

سرد بگذاشته در تنهایی

خانه ای تیره بجایش مانده 

که فقط

رنگ اندوه در آن می بینم

و یکی قلب پریشان که مرا

عشق آورد

پریشان شده از تنهایی