رؤياهايت كه فرو خفتند

يقين كن

كه اميد هم پژمرده مى شود

احساس از تو فاصله می گیرد

و تازگى از جهانت رخت می بندد

تا كسالتى محزون زمان را پر كند

و ساکن مغموم سرزمین رسم ها گردی .

آنكس كه به رؤيايت مى تازد

يقين كن

راهى فرا رويت نمى نهد

تنها دايره اى تنگ گراداگرد تو خواهد کشید

تا در باور او زندگى كنى