من هراسان شده ام
نه صدا مى شوند
نه شعاعى از نور
مى تراود به سياهى هايش
هيچ كس رنگ خدا را ته تاريكى خود
نشناسد از مرگ
و رها نسپرد از شاخه خشكيده خود
مرغ غم را كه پريشان شده است
گاه گويى كه كسى مى خواند
با صداهاى غريبى از شوق
نفسش گرم به جادوى دلى
كه به يك نور نهان در پس شب مى نگرد
به گذرگاه زمان
به مكانى كه از آن مى رويد
ماه تابى كه به يك كوه غريب
در شبى سخت فرو رفته به غرقاب سكوت
و تن نقره وش جوى حقيرى كه به زيبايى آن مى لغزد
مى تابد
متن اين شب
كه از اين ماه پر از راز
هراسان شده است
رنگ يك آبى بى نام گرفته است كه من
قلب خود را به هوس
بپرانم بى ترس
به كران تا به كرانش از شوق
آه
اى چرخ شتابان زمان !
من هنوز از گذر عمر چنان بى خبرم
كه فقط آينه مى گويد از اين رفتن بى رحم تو بر چهره من
من دلم مانده رها
در زمانى كه نمى دانم كى
دور شد
شادى شفاف وجودم از من
گم نشد
من ز پى اش خواهم رفت
پس از اين سال دراز
اگر اين بار خيالى كه به دوشم دارم
و به آن مشغولم از پى هيچ
بگذارم بر خاك