به تو من پنجره اى مى بخشم

رو به زيبائى يك باغ پر از تنهائى

كه صدا مى زند اندوه ترا

به تماشاى بهارى كه در آن زندانى است

تا فراموش كنى تلخى تنهائى را

به تو من خاطره اى مى بخشم

و گذر می کنم از مرز زمان

تا تو از پشت غمی

که مرا می شوید 

فقط از شادی این خاطره ها یاد کنی

دست من از تو جدا خواهد شد

و تنم محو در این خاک پر از تنهایی

باز اما

سایه ای از همه ی هستی من خواهد ماند

سایه ای با تو

               که از شادی و غم خواهد گفت

و مرا زنده نگه می دارد