با عجله به سمت اتوبوس رفتم که آماده حرکت بود . راننده هم همزمان با من وارد شد ، کارت را روی دستگاه کارت خوان گذاشتم که همان موقع راننده گفت : " خرابه ، بلیط بدین " . سپس برای جمع کردن بلیط به سمت ته اتوبوس حرکت کرد ، بعضی ها بلیط دادند و برخی پول ، چند نفری هم گفتند بلیط نداریم . راننده با صدای بلند تکرار کرد " بلیط بگیرید ، کارت قبول نیست " سپس برگشت ، من که پول خرد نداشتم یک اسکناس ۵۰۰ تومانی به دستش دادم . بدون آینکه چیزی بگوید آن را لای بقیه پول هایی گذاشت که از سایر مسافرین گرفته بود و پشت فرمان نشست  . لحضه ای پیش از حرکت اتوبوس زنی که  عقب نشسته بود با صدای بلند و اعتراض آمیز گفت " به ما چه که دستگاه خرابه ، درستش کنید " .
باشه خانم ! درستش می کنیم ،  کلمه میکنیم را  عمداً محکمتر ادا کرد و تا رسیدن به ایستگاه بعدی نیز چند دیگر تکرار کرد "چشم خانم !  می کنیم " . فکر کنم صدایش به ته اتوبوس نمی رسید و یا اینکه زن خودش را به نشنیدن زده بود . نرسیده به ایستگاه بعدی مردی چاق  با سر وضع نامرتب دست تکان داد و با نیش ترمز راننده به داخل آمد و همانطور سرپا کنار او ایستاد .
به ایستگاه بعدی که رسیدیم بدون باز کردن در ها توقف  کرد :" کارت قبول نیست ،فقط بلیط " .
زنی نسبتاً مسن با عصبانیت فریاد زد :"آقا در و باز کن ....."
سر و صدای مسافران بلند شده  و مردی میانسال با عصبانت فریاد زد حالا درو باز کن یه خاکی تو سرمون می گیریم .
در را باز کرد و مسافران یکی یکی وارد شدند .
با همه همان جملات قبلی را تکرار می کرد :" کارت قبول نیست ، فقط بلیط یا پول نقد ۵۰ تومن "
مرد میانسال غرولند کنان کنار من در صندلی جلویی نشست :" یه ذره شعور هم خوبه ، دیده مردم منتظر هستن درو باز نمی کنه حالا این ۵۰ تومن رو نگیر از جیب تو کم می شده ؟" . راننده که حالا از چپ و راست ناسزا می شنید دوباره با همان صدای بلند و لحن توهین آمیز ادامه داد :" نمی شه که همیشه مفت سوار شین ، ۵۰ تومن چیه که از زیرش در می رین ؟  خانم پنجاه هزار تومن می ده موهاشو رنگ می کنه اما اینجا زورش می آد ۵۰ تومن بده " مرد چاق هم که کنار راننده ایستاده بود با او همنوایی می کرد  و البته با صدایی نه چندان بلند : " اصلا معلوم نیست این زنه سالمه یا نه ؟ نگاش کن خودشو چطور درست کرده ؟ " .
آقا چرا حرف مفت می زنی ، کارت خریدیم که دیگه معطل بلیط خریدن نشیم . این را مرد میانسال که کنار من نشسته بود  گفت.
" مگه کری ؟ گفتم دستگاه کار نمی کنه بلیط بدین "
حق نداری درو باز نکنی ، مردم که نباید چوب خرابکاری شما ها رو بخورن ؟ دستگاه خرابه ؟ درستش کن . شاید یکی بلیط نداشته باشه ؟
راننده با لحن عصبانی :"انگار من صاحب این ماشینم ؟ آقا منم یکی هستم مثل تو فرض کن تو به جای من باشی و من مسافر ، باید بلیط بخرید "
" از کجا ؟ تو اتوبوس باجه هست ؟ تازه آخرش ، یه بار پول نگیر چی می شه ؟ از جیب تو میره ؟ اینا خوب بلندن چه طور از مردم پول بگیرن لازم نیست تو یکی واسشون خودتو جر بدی "
 راننده که کلافه شده بود اینبار با لحن تند تری جواب داد " ببین واسه من زر نزن ؛ منم یکی هستم مث تو ، این ها رم از من می خوان . حالیته ؟ برو واسه اون بالایی ها صداتو بالا ببر ، منم حوصله ندارم می آم صورتتو از ریخت می ندازم "
مسافر بغل دستی که کمی جا خورده پا می شود و مقداری پول خرد از جیبش در می آورد :" به من دست بزنی باید ۲۰ میلیون خسارت بدی ، حالا چقدر بدم ؟ " .
بلیط بده !
می گم بلیط ندارم ، چند تومن می شه ؟
پنجاه تومن !
پول را به مرد چاق داد  و نشست .چند لحضه بعد به ایستگاه بعدی رسیدیم و باز همان داستان ایستگاه قبلی تکرای شد . اینبار سر و صدای مسافرانی که می خواهند پیاده شوند هم در آمده و راننده باز همان حرف های قبلی را تکرای می کند و خصوصا در عقب را که مخصوص زن هاست باز نمی کند  . حالا مرد چاق که کنار راننده ایستاده بود با شدت بیشتری با او همنوایی می کرد و حتی بیشتر از خود راننده با مسافران بگو مگو داشت . جالب اینجابود که همه مسافران در نهایت به راننده پول یا بلیط می دادند اما او معلوم نبود  چرا نمی خواهد در را برای سوار و پیاده شدن باز کند .
در ایستگاه بعدی مرد بغل دستی همچنان که غرولند می کرد پیاده شد . مرد چاق که همه حواسش به او بود خطاب به راننده گفت :"نگاش کن معلومه از مرفهین بی درده ! اصلا معلوم نیست چرا سواراتوبوس شده ؟ این ها خودشون با یکی هستن زنشون با یکی دیگه " .
از چهر ه اش خنگی می بارد و معلوم است مقداری عقب ماندگی دارد .
ادامه می دهد " وقتی ماشینشون رو پارک می کنن زورشون می آد پول منو بدن آنوقت ببین چه پولایی خرج می کنن"
راننده که  همچنان از مسافران ، خصوصا زن ها که در قسمت عقبی هستند ناسزا می شنید حالا با صدای بلند فحش های رکیک می داد  و این بار حتی بدون اینکه در عقب را باز کند مسافران زن مجبور بودند  برای پیاده شدن به سمت  جلو بیایند تا با دادن کرایه پیاده شوند . در بیرون زن میانسالی از راننده خواهش می کند در را باز کند تا سوار شود و باز او مثل قبل تکرار می کند :" کارت قبول نیست !"
با صدای بلند طوری که بشنود به او گفتم " درو باز کن سوار شن ، بقیه ۵۰۰ تومن من کرایه ۹ نفر می شه "
فکر کنم در صدایم نفرت و عصبانیت موج می زد . راننده برگشت و نگاهی به من انداخت و چیزی نگفت . در عقب را باز کرد و به راه افتاد . مرد چاق همچنان به سخنرانی اش ادامه می داد و از خرابی زن ها یی می گفت که در عقب اتوبوس بودند . چند بار خواستم به او بگویم برای ۵۰ تومان لازم نیست اینقدر چابلوسی کنی . ولی وقتی به چهره درمانده و گرم کن آبی رنگی که در این گرما پوشیده بود نگاه کردم از حرف هایم منصرف شدم .
در  ایستگاه سبلان پیاده شدم و راننده بدون اینکه نگاهم کند دوباره همان جمله را برای مسافران جدید تکرار می کرد " کارت قبول نیست ! دستگاه خرابه  ....... "  .