یک ربع به دو ظهر مانده . در چهار راه قائم مقام به انتظار مانده ام تا چراغ سبز شود و از عرض خیابان عبور کنم . چشمم به مردی حدودا 35 ساله می افتد که مقابل صندوق صدقات کمیته امداد ایستاده و بوسیله  سیمی بلند با دقت و خونسردی اسکناس های داخل صندوق را خارج کرده و داخل کیفی که روی کمرش بسته می گذارد سر وضعش را ورانداز می کنم ، لباس هایش پاره و کثیف نیست و به ولگرد های خیابانی هم شباهتی ندارد در کل ظاهرش خیلی عادی است . آنقدر این کار را با آرامش انجام می دهد که برای لحظاتی متوجه غیر عادی بودنش  نیستم . وقتی که بخودم می آیم بی اختیار به کاری که انجام می دهد می خندم و به اطراف نگاه می کنم . هیچ کس به وی توجهی ندارد ، تنها من و سرنشین خودروی که کنار خیابان ایستاده به او نگاه می کنیم . با سبز شدن چراغ از عرض خیابان عبور می کنم و برمی گردم . مرد که انگار کارش تمام شده اکنون به سمت پایین خیابان حرکت می کند . احتمالا به سمت صندوق بعدی می رود .