کنار رودخانه ایستاده ام . صدای عبور آب سکوت زیبای کوهستان را می شکافد ، آفتاب تند تابستان پوستم را با سوزشی دلنشین نوازش می دهد و چشم هایم زیبایی بی همتای کوهستان را مشتاقانه می بلعد . روی تخته سنگی کنار رودخانه می نشینم و کفشهایم را بیرون می آورم ، پاهایم را در آب فرو می کنم . سرمای آب تمام تنم را خنک می کند و ابری گذرا  سایه ای موقت بر سرم می کشد . با تمام وجود گوش تیز می کنم . جز صدای عبور آب هیچ صدایی نمی شنوم . پای بر سنگ های کف روی می گذارم و چشم بر سنگ های رنگارنگ رودخانه می دوزم ، سنگ های سبز ، سفید ، مشکی و قهوه ای که زیبای رود را صد چندان کرده اند در کف رودخانه می درخشند . دست در آب فرو می کنم و سنگی صاف را بیرون می آورم . سنگی قهوه ای و مدور که اندکی از یک سکه بزرگتر است . با انگشتهایم سطح صاف سنگ را لمس می کنم . ضخامت سنگ در کناره آن اندکی کمتر شده ، تو گویی سنگ تراشی ماهر با دقت و وسواس به آن شکل داده است . با خود فکر می کنم :"چه مدت زمان برده تا سنگی درشت و زمخت در اثر عبور آب و لغزش بر سنگ های دیگر اینگونه نرم و زیبا و مدور شده است ؟ صد سال ؟ هزار سال یا بیشتر ؟ نمی دانم ! " .

به سنگ های دیگری که در کف رود است می نگرم . برخی درشت و زمخت  با گوشه های تیز و برنده هستند و اگر پای بر آنها بگذارم سختی اش پایم را می خلد . حتماً این سنگ ها مدت کمتری است که در کف رود افتاده اند و با گذشت سال ها به تدریج ساییده شده و همچون سنگ قهوه ای که در دست دارم ، صاف و صیقلی می شوند ؟  چقدر این سنگ ها به ما آدم ها شبیه هستند ! برخی صاف و نرم و صیقلی و برخی دیگر سخت و خشن . به نظر می رسد که عبور روزها و گذر از تجربه های مختلف زندگی شخصیت ما را منعطف و روح مان را صافتر می کند گویی که زندگی نیز جون رودی است که هر چه بیشتر در آن شناور باشیم شخصیتمان بیشتر و بیشتر جلا خواهد خورد به همین دلیل است که وقتی به گذشته خودم نگاه می کنم از آنچه بوده و نوع مواجهه ای که با زندگی داشته ام احساس نارضایتی می کنم اما در عین حال اگر تجربه های سخت زندگی برمن نمی گذشت هیچ تغییری در من ایجاد نمی شد و من هنوز همان کودکی بودم که خودم را محور هستی تصور می کردم .