به دست خویش می نگرم
به نفس های خسته ام
به شرمی که بی جهت کلام را پنهان می کند
و صدای خفته در هراس !
به خواب می نگرم ،
به رویایی دیرهنگام
و دشتی سترون از بیهودگی
که لابه لای نگاه نومیدم می میرد
به خاک می نگرم
و رد پایی کم رنگ در خاطره هایی دور .
به مرگ می نگرم و صدایش
که پیش می آید
به خط ممتد احساسم که مرا از گذشته به امروز آورده است
به ماه می نگرم
به آسمان و زمین
به شب ، ستاره و ابر
به رود که بی کهنگی تکرار می شود
به سایه های خلوت این کوچه های تنگ
به خویش می نگرم
به سال های فراموشی
به کرمی که روزها را خورد
و زمانی که در پیش است
به اندک زمانی برای زیستن
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۵ ساعت 13:19
توسط محسن میم
|