بیهوده آفتاب

از راه می رسد ، در ابتدای روز

اینجا شبی دراز

افتاده بر سر این کومه های یأس

بیهوده روزها

در پیچ و تاب خویش

ره می برد به هیچ

تا آن زمان که شب ،

جاری درون ذهن من از قرن دیگری است