چیزی بی نهایت نیست
قلب انسان بی نهایت است
پس بی مهابا هر چه احساس بود در آن ریختم
عشق را و نفرت را
خشم را وشادی را
گذشت را وحسد را
اما نه یک بار
چندان که قلبم پر شد
لبالب از احساس
ای کاش درهای قلبم همیشه باز نبود !
اکنون
می خواهم درها را ببینذم
کمی با خودم باشم
با قلبی پر از طوفان
که دیگر پذیرای هیچ کس نیست
کاهی احساس می کنم
همچون رهگذری هستم
در راهی بی پایان
و اینک به حای راه رفتن
دوست دارم
جایی بنشیم
در آرامش نگاه کنم
سکوت کنم
دوست دارم درها را ببندم
راهها را تمام کنم
و حتی چیزی نکویم
ذهنم به دنبال تک درختی است
که سایه ای برایش باشد
چایی که نیندیشد
به آسمان و ابرها بنگرد
نجوای برگ ها را بشنود
می خواهم همه درها را ببیندم
همه راهها را تمام کنم
و سکوت کنم
تا ذهنم نفسی تازه کند
چرا که طوفانی درون قلبم
احساسم را ویران کرده است
باید درهای قلبم را ببندم
لابلای احساس های کهنه بگردم
پوسیده ها را دور بریزم
و کاش چیزی بیابم که سزاوار نگه داشتن باشد
می خواهم قلبم را خالی کنم
و تنها چیزهایی را نگه دارم
که به من ارزشی می بخشد
اما
راستش را بخواهی
درهای قلبم بسته خواهد ماند
مگر آنگاه که چیزی نو
صدایی نو
حسی نو
در بزند و من میزبانش باشم
اما دیگر
به اجساس های قدیمی راه نخواهم داد
خواه عشق باشد
خواه نفرت
می خواهم در های قلبم را ببندم
و دیگر راه نروم
جرف نزنم
سایه ای بیابم
درختی برای ذهنم
درختی برای احساسم
جایی که بنشیم
و تنها !
" زندگی کنم "