ناخود آگاه
روح من نغمه خود را ز دلم می گیرد
و صداهای خودش را پی آن می آرد
روح من چشمه جوشان نواهای غریبی است که در تنهایی
فکرها را به کلامی که نمی دانم چیست
پای می بندد و انگار خودش
راه را می برد از دخمه ناریک و نهان در دل من
سمت یک روزنه در خانه تنهایی ها
راه می گیرد و فریاد کنان
همچو یک چشمه ناب
خطی از روشنی اش را بی تاب
می نشاند ته یک تاریکی
ته تاریکی دل های جدا
ته اندیشه مغموم کسی
کو دلش را به قفا
پای بسته است به خواب
عمر را
در پی تعبیر یکی خواب دراز
راه برده است به یک تنهایی
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مهر ۱۳۹۵ ساعت 1:49
توسط محسن میم
|