زندگی برای من نفس های خودم نیست چرا که چیزی باید ورای این اندام یا احساس وجود داشته باشد تا تمنای زندگی را در وجودم بارور کند . دیگر درونم خواهشی نیست ! تنها زنده ام تا امید های دیگر نمیرند . چرا این همه دور شده ام ؟ حسم به زندگی ، در چشم های دیگران جاری است ! نه در آنچه خود می بینم . 
گویی پرندگانی کوچک کنارم ایستاده اند و من تنها برای پروازشان زنده ام ، چگونه بگویم ؟  شادی در همین لحظه است و نه در رویایی دوردست .  سهم خوشبختی چیز عجیبی نیست