لحظه هایی می رسد که دیگر گویی چیزی به نام حقیقت وجود ندارد ، چیزی به نام زمان وجود ندارد و انگار هستی تهی شده است ! و این حس به این بر می گردد که دیگر نیازی ندارم ، وقتی نیازی نیست به نظر می آید که هستی کاملا" تهی می شود ، از همه چیز تهی می شود . حقیقت این است که نه شادم و نه غمگین ! نمی دانم این حالت را چگونه توضیح بدهم ، انگار مثل یک ذره بی وزن که در فضا معلق مانده است روجم در فضا و زمان معلق مانده و در این سکون و سکوت بی حد فقط نظاره گر هستی شده ام نظاره گری که هیچ حسی به هیچ چیز ندارد انگار شیئی شده باشم . یعنی با خودم فکر می کنم میلیون ها سال پیش زمانی که هیچ بشری در زمین زندگی نمی کرد همین چرخه همین چرخه طبیعت هنوز برقرار بوده ! درست بالای سر من همین آسمانی که به آن نگاه می کنم همین تکه تکه ابرهای از هم جدا افتاده آن زمان نیز از آسمان عبور کرده اند ! شاید سکوت همین طور بوده که الان هست ! آیا در ابر حسی نسبت به زمان وجود دارد ؟ ابر فقط می آید و می گذرد . طبیعت فقط چرخه خودش را اجرا می کند و خنده دار این است که همین پدیده های ساده ای که ما شاید حتی نمی بینیمشان از ما پایدارترند ! به نظرم می آید که همه موجودات زنده در انتهای چرخه زندگی خود باز به همین پدیده های بی جان تبدیل خواهند شد و شاید به همین خاطر است که هر وقت نیازی نداریم ما هم به همین سمت حرکت می کنیم یعنی گویی به چیزی مانند ابر یا درخت یا سنگ و کوه بدل می شویم ! ساکن بی نیاز و قادر به اینکه بی هیچ حس غریبی تنها نظاره گر هستی باشیم .
آنچه زندگی را تخریب می کند حس انباشتن است یعنی دقیقا از زمانی که نیاز به انباشتن در ما ایجاد می شود تدریجا از خود زندگی فاصله می گیریم و زندگی برای ما تبدیل به یک رویا و آرزوی دست نیافتنی می شود .این که چقدر بتوانیم مطابق با نیازهای خود به داشته های خود اضافه کنیم دقیقا نسبت معکوسی با خود زندگی دارد زیرا هر بیشتر وقت خود را صرف انباشتن می کنیم از خود زندگی بیشتر دور می شویم پس عجیب نیست که بر خلاف تصور ، آنان که  بیشتر می اندوزند کمتر از زندگی لذت می برند و حتی می توان گفت کمتر و کمتر زندگی را به یاد می آورند چرا که زندگی در تضاد با انباشتن است . زندگی یعنی فراغت داشتن ! یعنی بتوانی لحظه هایی را  بی هیچ مسئولیتی برای فکر کردن یا تنفس خود زندگی داشته باشی . گاهی فکر می کنم انسان غار نشین بیشتر از ما زندگی کرده است ! به این خاطر که نیازهای اندکی داشته و پس از برآوردن همان نیازهای اندک روزانه باقی زمان به خود زندگی معطوف شده پس عجیب نیست که نسلهای گذشته انسان ها با وجود اینکه از رفاه و داشته های کمتری بهره می بردند اما ! شادمانه تر زندگی می کردند . پس عجیب نیست که انسان از آن هنگام که به دنیا می آید تا پایان دوره نوجوانی را بهترین ایام زندگی خود می داتد چرا که هنوز تا آن هنگام از او مسئولیتی نخواسته اند  یا درست بگوئیم هنوز به دنبال انباشتن نرفته است .

ایامی که همه ما فقط زندگی می کنیم و درست از زمانی که آغاز به انباشتن ، آغاز به تملک در آوردن و ثروت اندوزی است کم کم از خود زندگی فاصله می گیریم ، یادمان می رود باید هر روز به آسمان نگاه کرد!  باید هر شب ستاره ها را دید!  باید هر وقت یا هر لحظه که ارااده می کنیم به دوردست نگاه کنیم کوهها را ببینیم سکوت کنیم و در باره هستی بیندیشیم یادمان می رود که برای شادمانه زیستن نیازی به انباشتن هیچ چیزی نیست چقدر این سکوت دل انگیز است سکوتی که حتی صدا هم آن را نمی شکند سکوتی که صداهای کوتاه و گذرا در آن گوش خراش نیست . صدای که از دور می آید اوج می گیرد و باز در سکوت گم می شود و بعد از آن باز سکوت شب و صدای جیرجیرک ها انگار چیزی نزدیک به 35 سال در یک فراموشی مطلق گذشته است به نظرم می آید که سال های طی شده مانند حفره سیاهی در زندگیم بدون نور و تاریک باقی می ماند به نظزم می آید سال های سال خود زندگی را فراموش کرده ام چه تصور ابلهانه ای بود که تصور می کردم زندگی به همین شکلی است که همه باید در مقطعی شروع به دویدن کنند ، دویدن دنبال هیچ هیچ و هیچ . حالا دوباره باز گشته ام دوباره بازگشته ام تا آسمان را ببینم تا به گذشته های نادیده فکر کنم تا دوباره باز عظمت هستی را درک کنم یادم باشد که این ستاره دوردست ، این ستاره ای که نامش را نمی دانم و شاید صدها سال نوری با ما فاصله دارد ، این ستاره به عظمت هستی اشاره می کند .یادم باشد که این آسمان هزار سال دیگر هم پا برجاست یادم باشد ! که عوض شدن نسل آدم چیزی مثل ریختن برگ از درخت است ، اکنون که پس از سال ها در کوچه ها وخیابان ها می گردم و هر روز چهره های آشنای کمتر و کمتری را می بینم متوجه شده ام گردش انسان ها مثل سایر پدیده های طبیعت است مثل همین درخت داخل حیاط خانه مان است که هر پاییز برگ هایش می ریزد اما در بهار دوباره زنده می شود یعنی فقط خود زندگی پابرجاست ! یادم باشد که وجود هر انسان در هستی شاید به اندازه همین برگ تاثیر گذار باشد شاید کمتر و شاید کمی بیشتر اما واقعیت این است که ما خیلی هم متفاوت نیستیم . یادم باشد یادم باشد که اگر فرصت ما برای زندگی اینقدر کوتاه است پس چرا باید این فرصت کوتاه را صرف یک بازی بیهوده کنم ؟ با خودم فکر می کنم آیا این سفر دور و دراز بیهوده بود ؟ مثل یک ماهی که از زادگاه خودش راه می افتد مسیر طولانی رود را می گذرد ، به دریا می ریزد و هزاران کیلومتر در دریا و اقیانوس ها راه طی می کند و بعد در دوره پایان زندگی همان مسیر را دوباره برمی گردد می آید و می آید تا به همان رودخانه برسد که آن را طی کرده بود و باز این بار همان مسیر را دوباره برگردد دوباره می رود به سختی و در خلاف مسیر آب ، رود را بالا می رود تا باز به همان برکه ای برسد که آن جا متولد شده بود . به نظرم می آید که ادم ها هم همین مسیر را طی می کنند یک رفت و یک برگشت ، بازگشتی به سمت زادگاه خود آنجایی که زندگی به آن ها هدیه شده است می خواهند در آرامش دوباره همان جا همان لحظه های اول زندگی را دوباره احساس کنند و همان جا دوباره به شکل دیگری از زندگی ادامه دهند .

نمی دانم !