ادبیات ، هنر و فلسفه خاستگاه مشترکی دارند و قرار است پرسش های بشر را پاسخ گو باشند . فلسفه خیلی مستقیم و با نفوذ به عمق مفاهیم سعی در تشریح آن ها دارد در حالی که ادبیات و هنر از بیان تمثیلی و اشاره استفاده می کنند اما در نهایت هدف یکی است و در لابلای اشعار ، داستان ها و آثار هنری با همان پرسش هایی طرف هستیم که توسط فیلسوفان مطرح شده  این شباهت تا حدی است که گاه می توان شاعران و نویسندگان را فیلسوفانی جدی نامید و حتی به بیانی دقیق تر آن ها فیلسوفانی هستند که فلسفه را با هنر آمیخته و با چهره ای زیباتر عرضه می کنند . بر این اساس است که در گذر زمان تنها آن دسته از نویسندگان و شاعران و هنرمندان در عرصه باقی می مانند که آثارشان حامل اندیشه و فلسفه ای باشد که محصول فلسفه فکری و اندیشه خودشان باشد و نه تقلیدی صرف از قالب ظاهری تراوشات ذهنی دیگران . اگر این حقیقت را دریابیم چرایی خالی شدن ادبیات ایران در قرون اخیر مشخص می شود چرا که در سده های اخیر با ضعیف شدن اندیشه ورزی و تفکر در جامعه ایران ، طبعا" عنصر اندیشه از ادبیات و شعر ما خارج شد و در نتیجه عموم شاعران تقلیدگرانی صرف شدند که هنرشان استفاده از صناعات مختلف در بازی با کلمات شد و حتی در عصر حاضر نیز با وجود تغییر قالب شعر و نثر ، بیشتر نویسندگان و شاعران ما کارشان در حد انعکاس نظریات و افکار اندیشمندان غربی باقی ماند وکمتر شاعر یا نویسنده ای را داریم که جرات ارائه جهان بینی مستقل خود را داشته باشد چرا که ذهن ایرانی صدها سال است به خواب خو کرده و دیگر آنقدر شهامت ندارد تا با چشم های خود هستی را بنگرد و پدید آورنده نگاهی نو به هستی باشد .