همچنان دره های پیچاپیچ

مانده ردی عمیق بر قلبم

از عبوری که سهل می آمد

از یکی خار جسته در چشمم

تلخ کامم ز قصه ای کهنه

تازه اما همیشه چون زخمی

می شود چشمه ای درون روحم باز

می خورم خون دل از این غصه

آن نگاهی که تیغ گویی داشت

رد زخمی به روی روحم شد

آمدش بی خبر چنان خوابی 

محو گشتی همی چو رویایی

از عبورش دلم بسی پژمرد

باغ شاداب روح من افسرد

بغضم اما ازین شکستن نیست

آه و افسوس من ز رفتن نیست

من از این خسته ام که بی راهی

کشت کویی به چشم من راهی

سعی کردم که خانه ای سازم

روی اوهام و آرزوهایی

وهم اما بسی نمی ماند

آرزوها به خواب می ماند .