هيچ تصوير پر از رنگ و لعاب

هيچ رنگي كه مرا با تو دهد پيوندي

هيچ عشقی كه مرا با تو گرفتار كند 

قلب من را به تپش وادارد

رنگ را از رخ من بربايد

سينه ام را ز عطش همچو لهيبي سوزد

                                                    نيست ديگر بر من .

روح من سخت فسرده است از اين حس غريب

حس سردي كه زمان زاييده است 

روزهاي تهي از پيچش احساس به دور دل من

لحظه هايي كه خيالم بي پر 

مانده در قلب كويري كه زمان داده به من

و من از دورترين نقطه به احساس خودم مي نگرم

كه چه سان مي رود از گستره سرد دلم

و فقط رد عميقي از غم

بر تن خسته من مي ماند