تنهایی

پیش از تو مرده ام

در روزگاری دور

در روزهای فراموشی

کنار حادثه ای ناگاه و ناهنگام

بی آنکه بخواهم

یا به پیشوازش رفته باشم

تنهایی عریان است

همچون تنی در انتظار غسالان

یا پیکری خوابیده در گور

چندان عمیق و ساکت

که گوشهایت به نشنیدن نامت خو گیرند

و باور کنی

مرگ از راه رسیده است

پیش از آنکه در گور فرو خفتی

مرگ تنهایی است

و تنهایی مرگ است

باور کن

پیش از تو مرده ام

آن دم که نامم را دیگر از تو و هیچکس نشنیدم

آنان که آشنا می پنداشتمشان

و تنهایی را حقیقتی یافتم

همزاد رنج های خویش

بی آنکه کسی سوگوار من باشد

حقیقت

پشت هیج خنجر قلبی نیست

همچنان که در پس دارها اندیشه ای .

دژخیمان را ایمانی نیست

نه خدایی

نه حقیقتی

نه باوری

تو نیز باور مکن

که در پس هیچ بی رحمی حقیقتی باشد

یا عشقی

یا مصلحتی سترگ تر از زندگی

چرا که قلب خنجر نمی سازد

اندیشه دار نمی آورد

و عشق مرگ نمی زاید

آدمی را تنها قلبی باید