دخمه

هر انسان

در خود دخمه اى دارد

آنجا كه ديگران را گم مى كند

و خاطرات را غربال مى ريزد

تا شادى ها را الك كند

و هر حس عاشقانه اى را به نفرتى سوزان بدل سازد

هر انسان

در خويش دخمه اى دارد

آنجا كه لذت زيستن ، به رنجِ تحمل بدل مى شود

آنجا که از شادى مى گریزد

و خشم با صداى بلند سخن مى گويد

تا نوای مهربانى گم شود

و باور كند

كه هرگز

چيزى جز نفرت نبوده است

دخمه تنهايى را نبند

اما از آن بيرون بيا

اينجا كنار من

 چيزى قوى تر از تنهايى هست

حقیقت

بی شک حقیقتی هست

چیزی یگانه و نامیرا

                    که هیچ کس نمی بیند

                                        و نمی خواهد

بی شک حقیقتی هست

اما نه در چشم و قلب آدمی

که انسان !

تنها باور خود را می بیند

صدای خویش را می شنود

و حقیقت را

واژگونه برای خویش باز می آفریند

و به آن ایمان می آورد

از آنگونه که گویا

جز باورش ، حقیقتی هرگز نبوده است .