----------------

حجمِ انبوه صداهاست که از روزن اندیشه من می تابد

حجمِ احساس تلنبار من است

حجمِ چیزی است که پنهان شده در تاریکی

این نوایی که نمی دانم چیست

این فروخفته ترین حرف که از مخزنِ پنهان درونم به زبان می آید

 و نمی دانم کی 

و چرا

گشته پنهان پس این پرده تار

و کنون می جهد از چشمه دل

فاش گوید برِ من

هیچ احساس و کلامی که نهان کرده ام از خویش و کسان

جز فرو رفتن در عمق دلم

و نشستن به کمین

تا که روزی بجهد باز و بتابد عریان

راه دیگر نرود

که فراموشی احساس دروغی است به خود

و به دنیا و همه اهل جهان

کاش ...

کاش مرا پایی بود که عمر را برگردم

دستی بود که خنجرها را بیرون بکشد

و مرهمی که زخم ها را بشوید

کاش می شد روزهای سیاه را از زمان بیرون کشید

راحت مچاله کرد

و جایی دور انداخت

آنگونه که کینه با آن گم شود

کاش می شد

گاهی برگشت

روزهایی را دوباره زندگی کرد

و آنجا که می خواهیم

کنار لحظه های روشن قدری درنگ کرد

کاش مرا چشمی بود که به فردا سفر می کرد

از پنجره خاطره ها امروز را می دید

و بهایش را به من نشان می داد

کاش تجربه ها با من زاده می شدند

و خشم دهان نداشت یا دستی

کاش ...