با تو ........

با تو از مرز حرف ها گذشته ام

نه آن كه واژه ها تهى باشند

كه حتى سكوت نيز

كلمات را 

به سوی تو می آورد

با تو از مرزها گذشته ام

از مکان و زمان

چندان که در خلاء

صدایم را می شنوی

و آن گاه که نباشم

بر تو آشکارتر می شوم

کاش .....

 

کاش زمان رودی داشت

رودی که مرا

               به سمت خاطره ها می برد

و من میان روزها سفر می کردم

کاش زمان رودی داشت

رودی که همچو رگهایم

هر روز از مسیر قلبم می گذشت

 و دشت بایر روحم را 

آبیاری می کرد

کاش زمان رودی داشت

 تا من میان فاصله ها غوطه می خوردم

 و دست دیروز را در دست فردا می گذاشتم

 کاش زمان رودی داشت

و مرگ

        تنها،  توقفی دائم در مسیر رفتن بود !

کاش زمان رودی داشت

بی من چه می ماند

 بی من چه می ماند ؟

ماه يا انسان

درخت يا عشق

كوه يا اندوه

رود يا شعر

ابر يا نغمه

من اما نيك مى دانم !

بى من  "هيچ نخواهد ماند"

نه شعر و نه ماه

نه رود و نه عشق

نه كوه و نه اندوه

نه ابر و نه نغمه

بى آدمى !

جز هيچ

چيزى نخواهد ماند

به تو باور دارم

من به پرواز تو باور دارم

و به رفتن پى خوشبختى نابى

که نمى دانى چيست

من به گامى كه تو بر مى دارى

روى لغزنده ترين سطح جهان

من به رفتن پى هر معنايى

 من به ترديد تو باور دارم

من به بذرى كه فشاندم بر خاك

به درختى كه چنين

قد بر افراشته زیبا و جوان

من به شادابى اين روح لطيف

و به احساس تو باور دارم

من به ايمان تو باور دارم

نه قفس مى سازم

 نه به آواز تو می گویم هیچ

من به پرواز تو باور دارم

و به اوجی که پی اش می گردی

من همیشه

به تو

باور دارم

دیگر نخواهم مرد

ديگر ترانه هاى غمگين را نخواهم خواند

و راه بسته اين ذهن هاى خالى را

به سمت هيچ نخواهم رفت

ديگر طلوع صبح را فراموش نخواهم كرد

و خط ممتد شادى را ؛

                       تا شب ادامه خواهم داد

ديگر صداى موج را به دست باد نخواهم داد

و ترانه هاى باد در گوش كاج را از ياد نخواهم برد

ديگر سكوت سال هاى غم انگيز خويش را

تعبير شاعرانه نخواهم كرد

ديگر سكوت نخواهم كرد

ديگر به قلب خويش دروغ نخواهم گفت

و هبچ رازى را

با خود به گور نخواهم برد

ديگر ؛

به هيچ مرگى تسليم نخواهم شد

ديگر نخواهم مرد