آخرین خانه
بیابانی که در آن
نه نور هست و نه تاریکی
نه کوه هست و نه آسمان
نه زمین هست و نه مهتاب
به بیابانی افتاده ام
بیابانی که در آن
نه احساس هست
نه اندیشه ای
نه نیاز هست
نه خواسته ای
به بیابانی افتاده ام
به خلائی بی انتها
چون فضایی بین سیارات
یک تنهایی مطلق
تنهایی مطلق احساس
اندیشه
انسان
به بیابانی افتاده ام
نه اندیشه ام در پی چیزی است
و نه جسمم
به بیابانی پرتاب شده ام
جایی که هیچ چیز نیست
رهایم کن
مرا از دست این اهریمن خون ریز و خونخوار
مرا از دام این اندیشه های مانده و مسموم بی حد
مرا از چنگ این شب های طولانی
که می آیند و می مانند و در من مرگ می ریزند
مرا از عمق چاهی ژرف و خوف انگیز و یاس آور
مرا از خود رهایم کن
رهایم کن
که در اندیشه ام گرداب خوف انگیز و هول آور
چنان می گستراند دامن از اعماق تاریخی سراسر یاس
که من از خود بسی بیش از هزاران خصم می ترسم
من از این خاک سردی کو مرا زاییده از نفرت به دامن
من از این سرد روزی
من از میراث تاریکی که با من می زید
در من هزاران دست دارد
و بر اندام هر چیزی کزان امید می زاید
چو دامی سخت می پیچد
من از خود بیشتر می ترسم اینجا
رهایم کن
مرا از قعر این اندیشه تاریک و یاس آور
مرا از خود رهایم کن
نمی توان گذشت
نمى توان از رنج ها گذشت
نمى توان از راه ها گذشت
نمى توان از عشق ها گذشت
نمى توان گذشت
بى رد پايى عميق مانده بر روح خويش
شيارى در جان آدمى
رودى كه ياد ها را به قلب مى ريزد
و نورى كه فراموشى را
از سايه بيرون مى آورد
هرگز نمى توان گذشت
چرا كه روزها
عشق ها
غم ها و شادى ها
و يادها
در ما زنده مى ماند
دروغی به نام نیمه گمشده
ناتوانی و رنج های انسانی
صدای خاطره ها
صداى پاى هر فصل يگانه است
آنگونه كه شادى غمناكى از آن به گوش مى رسد
و زمان خاطرات را در آن می ریزد
چه غم انگيز است
كه شادى دیروز
ريشه اندوه امروز ماست
و چشم باید بست
به عکس ها
به صداها
به خاطره ها
آدمى گاه مرهمى تلخ بر زخم هاى خود مى گذارد تا آرامشىسياه بيابد .
قتل ، انتقام ، تحقير و نيرنگ همگى چنين مرهم هايى هستند
مرگ و زندگی
سکوت خسته از این روز تلخ می بارد
و برف عاصی وحشی که از زمان جاری است
بروی جنگل انبوه عمر می ریزد
ولی دلم که پر از شاخه های نامیراست
بسان جنگل سبزی
درون جان من
به تماشای زندگی جاریست
صدای خاطره در عطر باد می آید
و دست نازک غمگینش
به پای خسته این دل
که از شعف خالیست
بسان پیچک مغموم عشق می پیجد
نوای نغمه اندوه و خستگی را من
به دست کوچک و غمگین مرگ می بخشم
و رازهای پر از انتظار فردا را
به این خیال کج اندیش خویش خواهم گفت
که روز دیگر رفت